محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

938

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

و بر غير سباع نيز اطلاق كنند [ 1 ] . غريويدن - يعنى فرياد و بانگ كردن مطلق . مثالش هم او [ 2 ] فرمايد : بيت « 1 » غريويدن آمد بتوران سپاه * ز سر برگرفتند گردان كلاه مع الواو غاوشو - [ به سكون واو و ضم شين معجمه ] خيارى بزرگ كه براى تخم گذارند [ 3 ] . مثالش شمس فخرى گويد : شعر « 2 » پنداشت دشمنت كه بانديشهء محال * باشد كه آتشى بجهاند ز غاوشو غرو - [ به وزن سرو ] نى « 3 » ميان تهى [ 4 ] مثالش حكيم فردوسى گويد : بيت يكى مرد شد چون يك آزاده سرو * برش كوه سيم و ميانش چو غرو غژغاو - [ بفتح غين اول و سكون زاى فارسى ] در نسخهء ميرزا همين پرچم باشد . چنان كه « 4 » اثير اخسيكتى گويد : بيت مىطرازد چرخ غژغاوه دورنگ صبح و شام * نيزهء قدرت مگر پرچم ندارد بر قناة - - قناة بمعنى بالاى نيزه باشد در عربى - - . و غژغاو نام گاو بحرى نيز مىباشد كه قطاس دم اوست . حكيم انورى گويد : بيت پلنگ هيأت و غژغاودم ، گوزن سرين * عقاب طلعت و عنقا شكوه و طوطى پر و در فرهنگ بمعنى دم گاوى كه پرچم نيز گويند و بتركى قطاس خوانند آورده و اما از بيت مرقوم انورى نام آن گاو ظاهر مىشود كما لا يخفى و غژگاو نيز گويند . و خواجوى كرمانى نيز بمعنى گاو بحرى آورده و گفته [ 5 ] : [ بيت ] دمش همچون دم غژگاو « 5 » گشته * سرو مانند شاخ گاو گشته غريو - بانگ و فرياد و مشغله باشد . مثالش شيخ سعدى گويد :

--> ( 1 ) - « س » ندارد . ( 2 ) - كلمه از « ن » است . ( 3 ) - كلمه از « ب » و « ن » است . ( 4 ) - اصل : چنانچه . ( 5 ) - « س » : غژقاو . ( 1 ) رجوع شود بغريدن . ( 2 ) يعنى : فردوسى . ( 3 ) در برهان معنى عاشقى كه عشق او بدرجهء كمال و اعلى رسيده باشد ( غاش ) و خوشهء انگور نارسيده و غوره ( غاوش ) نيز دارد . ( 4 ) در برهان معنى ناى چيزى نوشتن يعنى خامه و معنى شكفتن هم دارد . ( 5 ) برهان غژغا نيز دارد و گويد اصل كلمه كژگاو است يعنى ابريشم گاو ، چه كژ ابريشم است .